ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

من و ایلیا

گل پسرم خیلی وقت بود ک از تو و خودم و ...غافل بودم.خیلی الکی درگیر روزمرگی شده بودم.کارهای مثلا مفیدی انجام میدادم ولی چون از تو غافل شده بودم برام بی اهمیت بود. کلاسام خیلی فشرده شده بود.هم شیراز تدریس میکردم هم کوار.ب نظرم از اول اشتباه کردم ک پیشنهاد کوار رو قبول کردم ولی الان هم هرجوری میخام کنسلش کنم نمیشه.یه جورایی خودم هم ب شاگردام عادت کردم و فقط به خاطر تو که اذیت میشی میخاستم کنسل کنم که این ترم هم موفق نشدم. امروز 21 آذر هس.چیزی به تولد 4سالگی ت نمونده.چندروز پیش تو رو بردم آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردم.خیلی پسرونه شدی دوس دارم مدل موهاتو.فقط مونده تصمیم درباره برنامه ی تولدت ک هنوز هیچ کاری نکردم و وقت آتلیه ک هنوز اونم...
21 آذر 1393

ایام زمستان

شنبه 7 آذر من و ایلیا دوباره رفتیم آتلیه.هفته قبلش ک با بابایی 3 تایی رفتیم آتلیه مادر و کودک و روز شنبه هم تو روبردم عکاسی عمه فایزه. توی مسیر عکاسی داشت خابت می برد.ب زور تو رو بیدار نگه داشتم.وقتی رسیدیم عکاسی  مسئولش گفت این بچه ک خابه کاش یه روز دیگه اونو می آوردین!گفتم بذارین موقع عکس بشه خودشو نشون میده. هر ژستی ک بهت میگفتن بهتر از خودشون انجام میدادی.همه متعجب بودن.آقای معین ک میگفت اینجوری کارم خیلی سخت شده چون بچه ها اینقد خوش ژست نیستن و اگه عکسشون ایراد داشته باشه میگیم خودش بلد نبود ژست بگیره یا حرف گوش نمی کرد.ولی واسه عکس ایلیا هیچ دلیلی نمی تونیم بیاریم. خلاصه حسابی آبرومون رو خریدی... 8 آذر هم آرتین...
10 دی 1392

4 دی 92

نمیدونم چرا هر دفعه ک میخام یه شیوه ی تربیتی واسه تو پیش بگیرم جلو تو کم میارم. مامان جون یه شکلات بهت داده بود و بهت گفتم به منم بده.خیلی اصرار کردم که بهم بدی ولی ندادی. منم گذاشتم شکلاتت رو بخوری ک بیام جلو تو شکلات بخورم و بهت ندم. روی مبل جلو تو نشستم و گفتم تو ک به من شکلات ندادی منم بهت نمیدم.تو هم باخونسردی گفتی من شکلات خوردم نمیخام خاله نیکا ک ازکار من ناراحت بود ک چرا بهت شکلات نمیدم شکلات خودش رو بهت داد ولی بازم قبول نکردی.حسابی ب غرورت برخورده بود. ...
5 دی 1392

تولد 3 سالگی ایلیا جون

پسرم تولد 3 سالگیت هم گذشت و 1 سال بزرگتر شدی.بهت تبریک میگم.نمی دونم توی این مدت چه قد کارهایی ک وظیفه ی مادری م بوده رو درست و به خوبی انجام دادم!ولی اینو بدون ک نهایت تلاشم رو کردم هرچند بعضی وقتا واقعا کم میارم.ب نظر من بزرگ کردن بچه توی دوره ی ما خیلی سخته.پدر و مادر مخصوصا مادر باید واسه بچه خاهر برادر همبازی دوست فامیل خلاصه همه چی باشه.اما ارزشش رو داره... شنبه 30 آذر یا همون شب یلدا تولدت بود.تولدت رو 5 شنبه شب گرفتیم چون شنبه من تاساعت 9 کلاس داشتم.البته آخرین جلسه بود و میخاستم از بچه ها امتحان فاینال بگیرم.روز تولدت گلو درد شدید داشتی و مجبور شدیم با بابایی تو رو ببریم دکتر.یه آمپول پنی سیلین هم زدی.این قد باهات حرف زده بودم و ...
4 دی 1392

دوست عزیزم

دوست عزیزم که شاید دوست نداشته باشی اسمت رو بنویسم وقتی رمزت رو خصوصی واسم فرستادی خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم آخ جون حتما یه عالمه عکسای خوشکل هس. اما وقتی صفحه رو باز کردم و مطالبت رو خوندم خیلی ناراحت شدم.ساعت 2 نیمه شب بود .با اینترنت گوشیم وارد شده بودم و هر کاری کردم واست نظر بذارم و باهات صحبت کنم نتونستم.نمیشد چیزی رو تایپ کنم.اون شب تا صبح خوابم نبرد. از اینکه زندگی چرا یه دفعه اینجوری چهره شو به ما نشون میده.چرا نا خاسته باید یه اتفاقاتی بیفته ک ما هیچ نقشی توی اون نداشتیم و از طرفی هم نتونیم هیچ کاری واسه بر طرف کردنش انجام بدیم. خواستم بگم من ک کاری از دستم بر نمیاد ولی دعا میکنم ایشالا هر چیزی ک براتون بهتره اتفاق بیفت...
29 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد